خرید بک لینک
برادر زاده ام شب کنار مامانش خواب بوده تو تاریکی میگه مامان بیا اینو بگیر یه چیزی میذاره تو دست مامانش عروسمون میگه این چیه روشا میگه نمیدونم تو دماغم بود مامانش میگه آدم نباید دست بکنه تو بینیش روشا میگه خوب من نمیدونم اینا چجوری میره تو دماغم بچه های الان همه چیز براشون اهمیت داره و بهش فکر میکنن اما ما اون موقع اصلا به هیچی توجه نداشتیم سوالهایی که اینا میپرسن و دلیلی که میخوان برای هر موضوعی واقعا باعث تعجب میشه هوش هیجانی بالای بچه ها و فهمشون از احساسات بزرگترها انقدر زیاد هست که آدم شک میکنه اینا بچه هستن یا نه ما تنها سوالی که برامون پیش میومد این بود که مامان فردا ناهار چی داریم که اونم با جواب چشم غره (به معنای کوفت داریم)؛ پاسخ داده میشد

برچسب: نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 20:35

از طرفدارهای استقلال و پرسپولیس اگه بپرسی چی شد که طرفدارش شدی؟ یادش نمیاد چی شد که شروع کرد برای خودزنی و علاقه وافر به رنگ آبی یا قرمز من یادمه اولین بار که مسابقه این دوتا بود و همه خانواده نشسته بودن بپاش، عده ای داشتن استقلال رو انگار حمایت میکردن و با شعار استقلال سرور پرسپولیسه بنده مشعوف شدم البته بابام اصلا طرفدار هیچکدومشون نبود و داداش بزرگم استقلالی بود و جوش میزد در حد مرگ ما هم در جو استقلالی ها استقلالی شدیم بصورت جبر محیطی بنظرم بیشتر مردم ایران به همین صورت جوگیر شدن و در عنفوان خردسالی به یه سمتی کشیده شدن الان موقع بازی این دوتا تیم که بیشتر شبیه بازی فوتبال زمین خاکی پسربچه هاست از کری خوندن آدم گنده ها خنده ام میگیره فوتبال ایران انقدر خسته کننده و ضعیفه که ارزش حمایت نداره اونم در این حد که خواهر و مادر هم رو مورد عنایت قرار میدن و جنگ لفظی بپا میکنن حیف از بودجه ای که پای فوتبال هدر میشه و باعث سرکوب شدن بقیه رشته های ورزشی این مملکت شده به قول عزیز دو ساعت این همه آدم گنده دنبال یه توپ میدون و هی خودشون رو میکوبن زمین خجالت هم نمیکشن بی حیاها با این شورت نازکشون :)) جالب اینجاست که خانم ها هم فکر کردن در حقشون اجحاف شده و میخوان برن ورزشگاه فوتبال اینا رو از فاصله دور تفسیر کنن بلکه فیضی نصیبشون بشه آخه خواهر من بشین دو دقیقه فکر کن ببین اصلا خودت تیمت رو ان

برچسب: آبیقرمز, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 20:35

بیشتر خاطرات بچگیم رو برای این یادمه چون مامانم همیشه تعریفش میکنه جزئیات همه صحنه های زندگیشو یادشه سخته برای مامانم تنها زندگی کردن بدون بابام دلم براش خیلی میسوزه که داره پیر میشه تو تنهایی همه به امیدی ازدواج میکنن که وقتی ناتوان شدن یکی کمکشون کنه و دلشون میخواد همدم داشته باشن تو پیری ما که زبون همو نمیفهمیم و دو نسل جدا هستیم اما تلاش مامانم برای اینکه به نسل ما خودشو برسونه دردآور تر میکنه زندگیشو نه بچه ها آخرش بدردش خوردن نه شوهرش نباید رو کسی حساب باز کرد اصلا خیلی وقته دیگه دلم نمیخواد خاطراتم یادم بیاد از وقتی سرور سایت بلاگفا خاطرات یکسالم رو منهدم کرد، دلم خالی شد از نوشتن رو هر چیزی حساب باز کردم وسط کار دستم موند تو پوست گردو انگار زندگی همینه، به هیچی دلتو خوش نکن

برچسب: مینوشتم, نویسنده: هستی اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 20:35

صفحه بندی